نی نی کوچولو
نی نی کوچولوی مامان بابا
تاريخ : يکشنبه 27 شهريور 1390 | نویسنده : مامان کوچولو
بازدید : 970 مرتبه

هنوز معلوم نیست نی نی ما دختره یا پسر! بابایی میگه اگه نی نی پسر باشه اسمش رو اون چیزی بذاریم که بابایی میگه. من هم اون روزی که داشتیم از مطب دکتر برمیگشتیم زدم قدش و به بابایی قول دادم که قبول کنم. ولی اگه نی نی دختر باشه قراره که من براش اسم انتخاب کنم. و همچنان دارم دنبال اسم میگردم.

روزگار بر وفق مراد میگذره و هر چی که هوس کنم بابایی سریع برام مهیا میکنه :)

چند روز پیش داشتم به بابایی میگفتم این اصلن انصاف نیست که ٩ ماه طول بکشه تا به دنیا بیای و حوصله آدم سر میره. دوست دارم زودتر بغلت کنم عسیسم.

بابایی میگه براش فرقی نداره نی نی دختر باشه یا پسر. عوضش براش خیلی مهمه که نی نی سالم باشه. من هم با بابایی موافقم. بابایی خیلی دوست داره تو رو ببره حموم و باهات آب بازی کنه. :))

راستی! برات یه ژاکت خوشگل بافتم. خدا کنه اندازه ات باشه. الان تو تنه عروسکم هست :)

 



موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 2 شهريور 1390 | نویسنده : مامان کوچولو
بازدید : 229 مرتبه
امروز صبح با بابا پاشدیم و رفتیم آزمایشگاه. قراره جواب آزمایش تا ساعت ۴ بعدازظهر آماده بشه. من می دونم که خدا تو رو به ما هدیه داده. این آزمایش فقط برای این بود که بابایی مطمئن بشه از وجود کوچولو موچولوت.
نمی دونم دختری یا پسری.. ولی میدونم که دوستت دارم. نی نی کوچولوی من.

خیلی خواب آلودم..



موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 2 شهريور 1390 | نویسنده : مامان کوچولو
بازدید : 263 مرتبه
دیروز حدودای ساعت ۱۲ ظهر بابایی اومد خونه. در حالی که من فکر میکردم رفته سرکار! اومد و از همون دم در صدام کرد.. رفتم به استقبالش و با کمال تعجب دیدم جعبه شیرینی دستشه و چشماش گریونه. بابایی حسابی گریه کرده بود. جواب آزمایش مثبت بود. اگر اشتباه نکنم٬ حداکثر ۲۰ روزه که تو دل منی. باید برم پیش دکتر تا منو ویزیت کنه. صبح که با بابایی رفتیم پیش دکتری که میشناختم. متاسفانه ایران نبود. و تا ۸ شهریور برمیگرده. من دلم نمی خواد صبر کنم تا هشتم شهریور. برای همین به بابابی گفتم که تا عصری بیاد دنبالم که بریم پیش همون دکتر خودم. قصدم از اینکه میخواستم دکترم رو عوض کنم این بود که مسیر مطب دکتر تا خونه نزدیک تر باشه و من راحت تر باشم. حالا مطب دکتر خودم توی طرح ترافیک هست و یه کم باعث مشکل میشه. حالا تا بعد ببینم چی میشه.

بابایی منو مامان کوچولو صدا میکنه.


مامان من و مامان بابایی خیلی خوشحال شدن. بابا جون هم بهم زنگ زد و گفت که خیلی دوستت داره. دایی و خاله هم همینطور. آرمین میترسه که نکنه باباجون تو رو بیشتر دوست داشته باشه.

موضوع :
صفحه قبل 1 صفحه بعد
درباره وبلاگ
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
صفحات جداگانه
آمار سايت
افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 1 نفر
بازديدهاي ديروز : 10 نفر
بازدید هفته قبل : 47 نفر
كل بازديدها : 17852 نفر
امکانات جانبی